خرید گردنبند - فروش مدال تمام استیل
خرید گردنبند, فروش مدال تمام استیل,خرید گردنبند دخترانه,خرید گردنبند پسرانه,فروش گردنبندساخته شده از استیل درجه ۱ (stainless steel) با عمر بسیار بالا
طراحی بسیار مدرن بر پایه اضلاع الماس با درخشندگی خیره کننده (پیشنهاد ویژه پست ایران)
دستبند اسپورت ویژه پسران جوان و شیک پوش
چشم ها را به سوی خود خیره کنید
برچسب:
نویسنده: هفت
پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !
یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین میانداخت
و هی میگفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !
چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم
و در حالیکه او گریه میکرد ، من میخندیدم ! نمیدانم چرا ؟!
هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی
از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم
ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان !
بنده خدا سر شب یک کتک
مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد
که شیشه همسایه را نشکند
و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم
پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!
دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم
در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم
ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر
چندین و چند منفی انضباط گرفتم !
البته به محض اینکه به اخلاق ایشان
آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !
هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی
در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد
( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!
بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک
کاردانیام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود
تا پاس شود ، به من داد !!!!
بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند
باید یک شغل پردرآمد داشته باشی .
رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ،
گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار
که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!
سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون
که در ترشی قرار داشت !
قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری
و عقد و بله برون و … رو گذاشتیم !
چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا
که میخواست بره کلاس اول ،
دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا
میخوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !
شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم
و حالا باید دندان مصنوعی میخریدم .
به علت اینکه حقوق بازنشستگی
ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمیداد ،
دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم
رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .
معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده
ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها
یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ،
پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمیدادند
هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست
و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم
تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !
نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ،
زیادی حرف میزدند و فردای همین حرفهای زیادی بودکه به طور نا
بهنگامی خدا بیامرز شدم !!!
برچسب:
نویسنده: هفت
2- کچلها میتوانند با خیال راحت شیشه اتومبیل را پایین بکشند و از
جریان هوا لذت ببرند.
3-آنها به راحتی میتوانند برای رفتن به مهمترین مهمانیها هم از
موتورسیکلت استفاده کنند.
5-کچلها غصههایشان کمتر است و مثل
بقیه هر روز نگرانی ریزش موهایشان را ندارند.
6- و بالاخره اینکه کچلها استرسهایشان ذخیره نمیشود!
برچسب:
نویسنده: هفت
کی میگه جنس مردا خرابه ؟
زن با عصبانیت پای تلفن : “این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟!”
مرد : “عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته
که از یه انگشتر الماس نشان ش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم
اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما
این انگشتر مال تو میشه عزیزم…؟! “
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : ” بله عشقم…”
مرد : “من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم!”
دیکتاتور کیست !؟
بچه ای است ۲ ساله
که ۲۰ نفر مجبورند به خاطر اون کارتون نگاه کنند!![]()
( کالسکه )
واژه ای است که یک اصفهانی ،
هنگام تست یک میوه کال بکار میبرد !
و یک عمر لوازم جانبی آنرا !
برچسب:
نویسنده: هفت
واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند
بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !
قلمراد اینا از قرنها پیش با فناوری نانو آشنا بودند !
نانو خیار ، نانو گوجه ، نانو رب ، نانو هندوانه
نانو خربزه ، نانو ماست ، نانو آبدوغ ، نانو بادمجان !
و همچنان پیشرفت ادامه دارد !
.
.
.
.
قلمراد زنگ میزنه خونه نامزدش، میگه: عزیزم من لهجه دارم؟
نامزدش میگه: آره. قلمراد میگه: پس من قطع میکنم دوباره میگیرم!
ای رنگ لبت قرمز / در قلب منی هرگز
شعار بزرگ ژاپنیها:
اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد,
تو هم می توانی آن را انجام دهی.
اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد,تو باید آن را انجام دهی.
نسخه ایرنی این شعار:
اگر کسی می تواند کاری را انجام دهد, اجازه بده آن را انجام دهد.
اگر کسی نمی تواند کاری را انجام دهد,
چرا ما وقتمان را برای آن تلف کنیم؟
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
برچسب:
نویسنده: هفت
این اشتباه من بود که کار های تو رو با یه “ش” اضافه می خواندم
تو برای دلم “ور” زدی و من اونو “شور” زدن دلت می دیدم
تو اراجیفت رو “عر” می زدی و من همه اونها رو”شعر” می دیدم
تو ارزش یه “اه” رو هم نداشتی اما من تورو “شاه” می دیدم !
تو سراپا ادعایی عزیزم …
انکار نکن !
سخنانت را چشیدم ، طعم کشک میدهد !
صدا …
دوربین …
حرکت …
باز هم برایم نقش بازی کن !
هنوز آنقدر ضعیف نشده ام
که خطرِ ریزشِ این کـوه را جار بزنم
اما تــــو
حوالیِ من که می رسی احتیاط کن
مانند شیشه
شکستنـــــم آسان بـــود . . .
ولی
دیگـــر به مــن دست نزن
این بار زخمی ات خواهم کرد
نــَـمـَــکــ بَـــر زَخمــَم نَپـــــــاش
یادَت باشَـــــــــــــــــــــــد
این نَـــمَـــــکـــ هـــارا از سـَـــرِ سُـــفره ی ما بَــــرداشتی…
برچسب:
نویسنده: هفت
رسيده ام به انتهايِ خطِّ خاطراتمان
به نقطه اي كه بعد از آن سكوت ميكند زمان
به لحظه اي كه يك پري عروج ميكند به ماه
و ذره ذره ميشود نهان ميانِ آسمان
براي قصه هايِ من يكي نبود ، راست بود
حقيقت است بعد از آن ،خداي خوب و مهربان
تفاوتي نمي كند ، كجاي قصه رفته اي
پري كه نيست ديو هم ، غريبه ميشود در آن
سه نقطه مينهم تهِ , تمامِ خاطراتمان
كلاغِ قصه هايِ ما ، نميرسد به آشيان
نام شاعر : محسن مهرپرور
برچسب:
نویسنده: هفت
درعرش همین بودم و در فرش همينم
دنبالِ بتي لاله رخ و ماه جبينم
ديوانه يِ چشمانِ سياه تو نبودم
در روشنيِ چشمِ تو ديوانه ترينم
در ميكده و دِيرِ تو يا دوزخ و جَنَّت
پيوسته پيِ ابروِ پيوسته خَمينم
من در كِش و قوسِ قَزحت رنگ به رنگم
من با خَمِ زلفينِ تو پيوسته قرينم
در گرد و غبارم همه در خواب خمارم
دنباله یِ دامان تو بر روي زمينم
اين وب اگر حُسنِ تو كم گفت ، ببخشا
در عرش همین بودم و در فرش همينم
نام شاعر : محسن مهرپرور
با اندکی (خیلی اندکی ) دستکاری
برچسب:
نویسنده: هفت
وقتی کسی جوابت رو نمیده فکر نکن کم آورده
شاید آدم حسابت نکرده
برچسب:
نویسنده: هفت